
از کانال بهترین مادر دنیا در سایت مابانو
فرانکلین نارمتب است
گاهی اوقات وسایل و اسباب بازی های بچه ها آن قدر زیاد است که آن را همین طور می ریزند و دنبال مرتب کردنش نیستند. با کمک این قصه بهتر می توانید مفهوم مرتب و منظم بودن را به کودک تان بیاموزید.
بچه ها در دنیای پیچیده ای زندگی میکنند. ما بچگی خودمون را فراموش کرده ایم وگرنه باید بهتر درکشون میکردیم و حرف همدیگر را راحتتر متوجه میشدیم. یه کلید طلایی برای ارتباط با دنیای پیچیده ی این آدم کوچولوها قصه ها هستند. حرف هامون را اگر شخصیت های قصه بزنند بچه ها خیلی خیلی راحتتر قبول میکنند.
فرانکلین می تواند عددها را به ترتیب بشمارد. می تواند زیپ و دکمه اش را ببندد. می تواند بند کفشش را ببندد ولی فرانکلین خیلی نامرتب است. هر وقت که چیزی را می خواهد به سختی آن را پیدا می کند ؛ حتی چیزهایی را که خیلی دوست دارد سر جای خودش نمی گذارد. یک روز فرانکلین دنبال شمشیرش می گشت. او شمشیرش را خیلی دوست داشت برای اینکه خودش آن را با مقوا ، چوب و طناب درست کرده بود. او می خواست با دوستانش شوالیه بازی کند. پس همه جا را گشت. کیف تیله هایش را که فکر می کرد گم کرده است ، پیدا کرد. باقیمانده سیبی را که قبلاً خورده بود ، پیدا کرد حتی کلاهش را هم پیدا کرد اما شمشیرش را پیدا نکرد. از مادرش پرسید : « شمشیر من را ندیدید ؟ » مادر اتاق را گشت. سری تکان داد و گفت : « تنها چیزی که می بینم نامرتبی و شلوغی است. لطفاً قبل از بیرون رفتن ، اتاقت را مرتب کن ! » فرانکلین زیر لب گفت : « اتاق من کمی نامرتب است ، چرا مادر آن را این قدر بزرگ می کند ؟ من مشکل بزرگ تری دارم. اگر شمشیرم را پیدا نکنم ، نمی توانم شوالیه بازی کنم. »
فرانکلین با عجله کمدش را باز کرد. تعداد زیادی کتاب برداشت و کنار اتاق روی هم گذاشت. تمام بلوک هایش را هم میان اتاق روی هم چید. کلاهش را به گوشه ای پرت کرد و باقیمانده سیب را توی کشوی کمدش گذاشت. بعد گفت : « حالا همه چیز مرتب شد ولی شمشیرم کجاست ؟ » فرانکلین دوان دوان به خانه خرس رفت. دوستانش برای بازی آماده می شدند. خرس با شمشیرش به هوا ضربه می زد و سمور آبی با شیطان های خطرناک خیالی می جنگید. خرس فریاد زد : « زود باش فرانکلین ، بیا بازی کنیم. » فرانکلین آهسته گفت : « نمی توانم . » خرس و سمور آبی از بازی دست کشیدند و پرسیدند : « چرا ؟ » فرانکلین گفت : « نتوانستم شمشیرم را پیدا کنم. » خرس با ناراحتی پرسید : « حالا چطوری شوالیه بازی کنیم ؟ » فرانکلین به اطرافش نگاه کرد ، تکه چوبی پیدا کرد آن را برداشت و گفت : « این هم شمشیر من ، بیایید بازی کنیم. » فرانکلین گفت : « فردا شمشیرم را پیدا می کنم. بعد می توانیم خانم سمور آبی را از دست اژدهای آتش خوار نجات دهیم. من و خرس نقش دو شوالیه شجاع را بازی می کنیم. » سمور آبی دمش را به زمین زد و گفت : « من نمی خواهم نجاتم بدهید. می خواهم شوالیه شجاع باشم. » فرانکلین گفت : « باشه ، تو می توانی شوالیه سمور آبی باشی و همگی حاکم را نجات می دهیم. » خرس گفت : « اما تو باید شمشیرت را پیدا کنی. » فرانکلین گفت : « بله آن را پیدا می کنم. » وقتی فرانکلین به خانه رسید پدرش خیلی ناراحت بود. او سیب را به فرانکلین نشان داد و گفت : « من این را توی کشوی کمد پیدا کردم. کشو که جای آشغال نیست. این کلاه هم کف اتاق افتاده بود. » فرانکلین سیب را از پدرش گرفت و در سطل آشغال انداخت. کلاه را هم سر جای خودش آویزان کرد. بعد زیر لب گفت : « اتاق من کمی نامرتب است. چرا پدر این قدر بزرگش می کند ؟ » خانم غازه آمد تا سرگرمی اش را که به فرانکلین امانت داده بود پس بگیرد. غاز گفت : « لطفاً سرگرمی مرا پس بده. » اتاق فرانکلین خیلی نا مرتب بود و آن را پیدا نکرد. گفت : « شاید توی کمد باشد ؟ » در کمد را که باز کرد تمام وسایل داخل کمد به زمین افتاد و شمشیر شکسته اش را پیدا کرد. پدر و مادر به زیر زمین رفتند و چند جعبه آوردند و روی هر کدام چیزی نوشتند ؛ مثل جعبه اسباب بازی ، جعبه سرگرمی ، جعبه لباس. روی در اتاق هم قلابی زدند که فرانکلین شمشیرش را روی آن آویزان کند. مرتب کردن اتاق وقت زیادی گرفت اما سرگرمی خانم غازه پیدا شد. روز بعد فرانکلیسن لباس شوالیه ها را پوشید. او از این که شمشیر و سپر تازه ای دارد خوش حال بود. مادر فرانکلین روی سپر فرانکلین نوشت : « فرانکلین شوالیه شجاع مرتب. »
از کودک بپرسید :
-فرانکلین چرا وسایلش رو گم می کرد ؟
-گم کردن وسایل چه حسی دارد ؟
-بهتر بود فرانکلین چه می کرد ؟
به کودک بگویید :
تو هر قدر که دلت بخواهد می توانی در اتاقت بازی کنی ولی یادت باشد که بعد از بازی برای این که وسایلت سالم بماند و خودت هم راحت بتوانی دفعه بعد آن ها را پیدا کنی ، باید آن ها را سر جای خودشان بگذاری. به این ترتیب خودت هم راحت تر از فضای اتاقت لذت ببری
- - , .
برچسب:
نویسنده: استخدام کار