
پادشاهی بهرام گور
بخش سوم از شماره ۴۲ کانال داستانهای شاهنامه در سایت مابانو
بزرگان که شاه را نیافتند ، تصمیم گرفتند که فرستادهای نزد خاقان چین بفرستند تا به هر شکلی که میتواند ایران را از ویرانی نجات دهد .نرسی گفت : من خجالت میکشم که چنین چیزی از شاه بخواهم . موبدی به نام همای را به نزد شاه توران فرستادند و گفتند هرچه بخواهی میدهیم و قصد جنگ نداریم .خاقان شاد شد و به اطرافیان گفت : ما بدون جنگ ایران را به دست آوردیم .پس پاسخ نامه را نوشت که ما در مرو صبر میکنیم تا باج ایران برسد . خاقان در مرو سپاه را نگاه داشت و با خیال راحت بدون طلایه و دیدهبان به شکار و شراب و استراحت میپرداخت.از آنسو بهرام که کارآگاهانی به همهجا فرستاده بود وقتی فهمید که خاقان در مرو است لشکر را به آنسو حرکت داد و فهمید که خاقان بیخیال و به آسودگی میگذراند .
شاه شاد شد و سحرگاه به رومیان حمله برد و خاقان به دست خزروان گرفتار شد و سیصد تن از نامداران چین هم اسیر شدند و بسیاری کشته و مجروح گشتند یا فرار کردند.بهرام مدتی در مرو استراحت کرد و سپس عزم بخارا نمود و به آنجا حمله برد و لشکر را تارومار کرد .بزرگان ترک پیام فرستادند : حالا که خاقان را اسیر کردی اگر باج میخواهی بگو تا بفرستیم دیگر بیشتر از این خون بیگناهان را مریز .بهرام دلش به رحم آمد و قرار شد که خراجی سالیانه به ایران بدهند .سپس شاه فردی به نام شهره را شاه توران کرد .بهرام نامهای به برادرش نوشت و ماجرای جنگ و پیروزیش را بازگفت و نرسی شاد گشت و وقتی ایرانیان باخبر شدند پوزش خواستند .شاه بهسوی ایران روان شد و به کسانی که پیر بودند و نمیتوانستند کار کنند کمک کرد و خلاصه تمام غنائم را به این شکل خرج نمود و بقیه را بین لشکر قسمت کرد و سپس به تیسفون رسید .نرسی و دیگران به پیشوازش آمدند و جشنی گرفتند و بعد بهرام به کارداران خود نصایحی کرد و نرسی را حاکم خراسان نمود .سپس بهرام از موبد درباره قیصر پرسید . موبد گفت : او مردی با عقل و شرم است که افلاطون استادش بوده است و حالا نیز از کارش پشیمان است .بهرام گفت : بههرحال او از نژاد سلم است و بهمن خود تاج بر سرش نهاد بنابراین من با او به نیکی رفتار میکنم و فرستاده او را نزد خود میخوانم . فرستاده را بار دادند و بهرام حالش را پرسید و فرستاده شروع به تحسین بهرام نمود و گفت : قیصر درودش را به شاه میرساند و گفته است تا هفت چیز از دانایان تو بپرسم .بهرام دستور داد تا موبد موبدان را آوردند و فرستاده سؤالات خود را به این شکل گفت : بیرون و درون و زیروزبر چیست ؟ فراوان چیست ؟ بیکران چیز و خوار چیست ؟موبد گفت : برون آسمان است و اندرونش هواست . بیکران ایزد است . زبر بهشت و زیر دوزخ است . خوار کسی است که به خدا دلیر شود . فراوان هر جا رود به کام اوست و همیشه خرد همراهش است . من اینقدر میدانم و بیش از آن را خداوند داند و بس .فرستاده قیصر در برابر شاه کرنش کرد و موبد را بسیار ستود و شاه نیز شاد شد و خلعت و گنج به موبدش داد .روز بعد فرستاده قیصر دوباره نزد شاه آمد و موبد به او گفت : ای مرد زیانکارتر چیست و سودمند کیست ؟فرستاده گفت : کسی که داناست تواناتر است و نادان همیشه خوار است .موبد گفت : کمی فکر کن .ولی فرستاده جوابی نداشت .موبد گفت : هرکس که بیآزارتر باشد مرگش زیانکارتر است و به مرگ بدان شاد بودن رواست و این سودمند است .فرستاده به شاه و موبدش آفرین گفت و سپس گفت که اگر بخواهی باجبگیری ما آمادهایم . شاه شاد شد .پسازآن بهرام تصمیم گرفت که قسمتهایی از زمینها را به پهلوانان سپاهش بسپارد و نصایحی نیز درزمینهٔ رعایت عدالت کرد .وزیر نزد بهرام رفت و گفت : همه جهان از جنگ و رنج و بیداد در امان است بهجز هند که از دزدان پرآشوب است و به ایران نیز گاهی دستبرد میزنند .بهرام گفت : من مانند فرستادگان به نزد شنگل شاه هند میروم و نامهای پر از کین و مهر به او میدهم و میگویم یا باج دهد و یا جنگ کنیم و چنین کرد و وقتی به دربار شنگل رسید به بارسالار گفت که از طرف بهرام آمده است . فوراً او را به درگاه بردند و او شنگل را دید که بر تخت نشسته بود و برادرش در زیر تخت ایستاده بود . او را نیز بر کرسی زرین نشاندند و بهرام پیامش را داد .وقتی شنگل پیام بهرام را شنید ، شگفتزده شد و گفت : در جنگ شتاب مکنید . کسی که خردمند باشد تقاضای باج از ما نمیکند . همه کشور من کوه و دریا و چاه است و از مرز ایران تا دریای چین و تا اینجا همه بزرگان زیردست من هستند . دختر فغفور چین در حرمسرای من است و من پسری از او دارم و اینجا پر از پهلوانان است .

پادشاهی بهرام گور
اگر رسم و آئینی نبود سر از تنت جدا میکردم.بهرام گفت : من فقط پیامآور هستم و شاه گفته تا به تو بگویم دو دانای ما مباحثه کنند و هرکدام بر دانای ما پیروز شد ما با مرز تو کاری نداریم و اگر نمیخواهی صد سوار از هند را به جنگ یکتن از ما بفرست اگر بردند ما باجی از تو نمیخواهیم .هنگام غذا سفره انداختند و به خوردن غذا و شراب پرداختند و بهرام مست شد و به شاه گفت : بگذار تا من با زورمندانت کشتی بگیرم . پس بهرام جلو رفت و یکی از پهلوانان را بلند کرد و بر زمین زد به¬طوری¬که استخوانهایش خرد شد سپس نوبت تیراندازی رسید و بهرام هم هنر تیراندازی خود را نشان داد . شنگل به شک افتاد که این هنر و زور و بزرگی در حد یک فرستاده نیست و به او گفت : تو باید برادر شاه باشی .بهرام گفت : اینطور نیست ، من علم و دانشی ندارم . مرا زودتر برگردان که شاه خشمگین میشود . شنگل گفت : عجله نکن . سپس به وزیرش گفت : به او اصرار کن که اینجا بماند و او را راضی کن و سعی کن نام و نشان او را بجویی که شاید بتوانیم او را سالار لشکر کنیم .وزیر نزد بهرام رفت و سخنان شاه را گفت اما بهرام نپذیرفت و گفت : من سر از رای شاه نمیپیچم که این گمراهی است و نامم هم برزو است و باید فوراً بروم .وزیر پیام را به شاه داد و شاه هند ناراحت شد و فکر کرد که او را پی کار خطرناکی بفرستد . شاه به بهرام گفت : گرگی در کشور ماست که هیچکس جرات حمله به او را ندارد و هیچ حیوانی حتی شیر نر هم جرات ماندن در آن بیشه را ندارد ، باید بروی و او را بکشی .بهرام گفت : راهنمایی با من بفرست .بهرام نزد گرگ رفت و شروع به تیرباران او کرد و سپس خنجر کشید و سرش را برید . وقتی شنگل چنین دید بهرام را نزد خود نشاند و گرامی داشت و همه به او آفرین گفتند .اما شنگل نمیخواست او به ایران برگردد پس به بهرام گفت : خدا تو را فرستاده تا بدی را از هند بیرون کنی . کاری دیگر برایت دارم و آن کشتن اژدها است . اگر او را بکشی من باج هند را بهوسیله تو برای ایران میفرستم . بهرام پذیرفت و با راهنما به نزد اژدها رفت و شروع به تیرباران اژدها نمود و با پیکان پولادی دهانش را دوخت و گرزی بر سرش زد و اژدها بر زمین افتاد آنگاه با تیغ دل اژدها را برید و با تبرزین گردنش را زد و بهسوی شنگل رفت . همه شاد شدند اما شنگل ناراحت بود زیرا میترسید که مبادا او به ایران برگردد . تصمیم داشت نهانی او را بکشد اما یکی از فرزانگان دربار گفت : این کار درست نیست و برای تو زشتنامی به همراه دارد و ایرانیان بر ما خشم میگیرند .شنگل بهرام را طلبید و گفت : من دخترم را به تو میدهم و تو را شهریار قسمتی از هند میکنم . بهرام پذیرفت و گفت : اما دختری بده که به دیدنش شاد شوم . شاه نیز با شادی او را برد تا خود یکی از دخترانش را انتخاب کند .بهرام دختری به نام سپینود را برگزید . یک هفته گذشت و به فغفور چین خبر رسید که مردی از ایران به هند آمده است و کارهای بزرگی انجام داده است و با دختر شنگل ازدواجکرده است . نامهای به او نوشت و به تمجید او پرداخت تا به نزدش برود .وقتی بهرام نامه را خواند ناراحت شد و گفت : شاه من فقط بهرام گور است و اگر تو بهجایی رسیدی اینها همه از اختر شاه بهرام بود زیرا :
هنر نزد ایرانیان است و بس
ندارند شیر ژیان را به کس

شاه ایران مرا به هند فرستاد نه چین و من به پول تو نیاز ندارم .بعد از ازدواج بهرام با دختر شنگل ، روزی به او گفت : میدانم که تو خیرخواه من هستی پس رازی را با تو میگویم و آن اینکه باید به ایران برگردم و تو را نیز با خود میبرم اما کسی نباید بداند . سپینود پذیرفت و گفت : جایی هست که پدرم گاهی آنجا سور به راه میاندازد و شاه و لشکر به آنجا میروند وقتی شاه از شهر بیرون رفت تو عزم آنجا کن . خورشید که سر زد شاه بهرام سوار بر اسب بهسوی دریا رفت و به بازرگانان ایرانی برخورد . آنها شاه را شناختند اما بهرام گفت : راز مرا برملا نکنید که جانم درخطر میافتد و ایران هم ویران میشود . بازرگانان سوگند خوردند که گوشبهفرمان باشند .روزی که قرار بود جشن برپا شود همسر بهرام به شنگل گفت : برزو مریض است و نمیتواند بیاید .وقتی شنگل رفت زن به بهرام گفت : حالا زمان رفتن است پس هردو سوار بر اسب شدند و به راه افتادند تا به دریا رسیدند و سوار زورق شدند. سواری از قنوج پی به ماجرا برد و برای شنگل خبر آورد و شنگل عصبانی شد و بهسوی دریا رفت و سپینود و بهرام را دید و آنها را تهدید کرد .بهرام گفت : تو مرا بسیار آزمودی و میدانی که اگر من با سی سوار باشم از هند چیزی باقی نمیماند . شنگل گفت : فرزندم را به تو دادم و بزرگت داشتم . چرا به من جفا میکنی ؟بهرام گفت : نو مرا نمیشناسی ، من شاه ایران و توران هستم و ازاینپس تو مثل پرم هستی و دیگر هم از تو باج نمیخواهم .شنگل شگفتزده شد و از او پوزش خواست و او را در برگرفت و هر دو باهم عهد بستند که به هم وفادار بمانند .وقتی ایرانیان خبر آمدن بهرام را شنیدند به پیشوازش رفتند و شادی کردند و به دستافشانی پرداختند . از آنسو شنگل میخواست به ایران بیاید و شاه و دخترش را ببیند ، پس پیکی فرستاد و خبر آمدنش را داد و به همراه هفت شاه به راه افتاد . شاه کابل و شاه هند و شاه سند و شاه سندل و شاه جندل و شاه کشمیر و شاه مولتان . پس بهرام به پیشوازشان آمد و دو شاه یکدیگر را در آغوش گرفتند و بهسوی کاخ رفتند و پس از غذا و شراب شنگل از بهرام خواست تا دخترش را ببیند پس او را نزد دخترش بردند و شنگل از رفاه و آسایش دختر شاد شد و هدایای خود را به او داد .صبحگاهان بهرام با شاه هند به شکار میرفتند و به همین سان مدتی گذشت .روزی شنگل به نزد دخترش رفت و روی کاغذ نوشت که بعد از من قنوج و تمام ثروتم به بهرام میرسد و آن کاغذ را به دخترش داد . پس از دو ماه شنگل عزم رفتن کرد و بهرام نیز او را با اموال و هدیههای فراوان روانه ساخت .پسازآن بهرام به یاد مرگ افتاد . زیرا ستاره شناسان گفته بودند که شصتوسه سال پادشاهی میکند .بهرام دستور داد تا اموالش را شمارش کردند . وزیرش گفت : تا بیستوسه سال هم نیاز به چیزی نداری . شاه دستور داد خراج را قطع کنند و کسانی را به نقاط مختلف فرستاد تا از به وجود آمدن اختلافات و جنگ جلوگیری کنند . سپس به همه کارداران خود نامه نوشت که به درویشان و مستمندان رسیدگی کنند . پسازاینکه شصتوسه سال از سلطنت بهرام گور گذشت پسرش را فراخواند و تاجوتخت را به او سپرد و درگذشت .

پادشاهی یزدگرد
برچسب:
نویسنده: استخدام کار