
4.1/5 - (8 امتیاز) پینه دوز فقیر روزی روزگاری در شهر آرازار پینه دوز فقیری به نام بِرام زندگی می کرد. برام دائم کار می کرد تا پول بیشتری به دست بیاره و زندگی و غذای ابرومندانه ای برای خانوادش فراهم کنه؛ اما در نهایت پولش کافی نبود. یک روز در حالی که برام مشغول […]...
ادامه مطلب
4.6/5 - (8 امتیاز) اسباب بازی ساز و دخترش در زمان های بسیار قدیم، اسباب بازی ساز فقیری به نام کِیلِب با دخترش در شهر کوچیکی زندگی می کردند. برتا دختر کیلب نابینا متولد شده بود و اون به عنوان یک پدر، قسم خورده بود که نابینایی دختر رو به نعمت تبدیل کنه. کیلب: دخترم […]...
ادامه مطلب
4.2/5 - (12 امتیاز) شاهزاده خانم گربه ای روزی روزگاری تو یه دهکده ی کوچیکی، دختر خوش قلبی به اسم دوروتی زندگی می کرد. اون با جون و دل برای بدترین زنی که وجود داشت، یعنی خانم بتسی، و دختر بدجنس تر از خودش به اسم تسی کار می کرد. خانم بتسی: دوروتی ! سریع […]...
ادامه مطلب
4.8/5 - (13 امتیاز) رز آبی روزی روزگاری تو سرزمین زیبایی در چین، امپراتوری زندگی میکرد که اگر چه پیر بود، ولی مرد خوب و مهربونی بود و مردم سرزمینش دوستش داشتند. امپراتور از حکومتش راضی بود اما تنها چیزی که اوقاتش رو تلخ میکرد، پیدا کردن شخص لایقی برای دخترش، شاهدخت میم بود. شاهدخت […]...
ادامه مطلب
4.4/5 - (13 امتیاز) فداکاری بزرگ این داستان مربوط به مدت ها قبله تو کلبه ی کوچکی، وسط زمینی بی اب و علف، آفتاب سوخته و بایر، پیرزنی به همراه یه دختر جوون زندگی می کردند. پیرزن پژمرده و ترشرو بود و مدام با خودش حرف های مبهم میزد. دختر که اسمش فینولا بود مصل […]...
ادامه مطلب
4.9/5 - (14 امتیاز) سال ها پیش در دهکده ای دو کشاورز به نام های هری و جک زندگی می کردند. هردو خیلی ثروتمند بودند. مزارع بزرگی داشتند و صاحب گاو های زیادی بودند. اون ها هیچوقت کار نمی کردند در عوض کشاورز های دیگه رو اجیر میکردن تا توی مزارع اون ها کار کنه. […]...
ادامه مطلب
3.9/5 - (11 امتیاز) روزی روزگاری در ساعات اولیه یک صبح بهاری، دو فرشته با دوربین های شکاری چوبی، که جلوی چشماشون بود، بالای تپه ای ایستاده بودند و قلمرو اوسیدیا رو زیر نظر داشتند. فرشته سخاوت: بنظرم اینجا سرزمین خوبیه، میای بریم سراغ بعدی؟ فرشته ی طمع: نه همیشه یه نفر هست که میشه […]...
ادامه مطلب
4.7/5 - (3 امتیاز) سلام بچه ها چطور مطورین؟ حالتون خوبه؟ امروز با هم بریم یه داستان خوشگل بخونیم. بزن بریم. بیایم پایین … به نام خدا توی جنگل قدیمی که چشمه و چمن داشت، زیر درخت نارگیل یه گله فیل فامیل، کنار چشمه بودن و همیشه آب بازی میکردن بهار ناگهان از آسمان زفت […]...
ادامه مطلب
5/5 - (11 امتیاز) آهای هری … بیا اینجا، باید کمک کنی ناهار درست کنم. هری: دنور، من باید برم، بعدا میبینتمت تمساح! دنور: فعلا خداحافظ کروکودیل. خدایا من گشنمه! مادربزرگ: از بیمارستان به مادرت زنگ زدن، اون یه بیمار داشت. کار اورژانسی بود، برای همین مری ناهار نودل درست می کنه. دنور: من عاشق […]...
ادامه مطلب
امتیاز دهید توی دهه شلمرود حسنی تک و تنها بود. حسنی نگو بلا بگو تنبل تنبلا بگو موی بلند روی سیاه ناخن دراز واه! واه! واه! نه فلفلی نه قلقلی نه مرغ زرد کاکلی هیچکس باهاش رفیق نبود. تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه… بابای حسنی گفت: “حسنی میای بریم حموم؟؟” حسنی جواب […]...
ادامه مطلب
4.4/5 - (9 امتیاز) همه کسانی که تو اون اتاق بودند، تعجب کردند. لیندا: چی؟ حماقت نکن! سنت ورم وود: آره، منم همین رو به مامانت گفتم. هوپ: مامان … همیشه یادم دادی که شجاع وجسور باشم و هرکاری برای نجات طبیعت بکنم. چطور که حالا وقتشه شجاع باشم تو نمیذاری برم آخه! لیندا جوابی […]...
ادامه مطلب
3.3/5 - (20 امتیاز) روزی روزگاری در جزیره کوچک زیبای آیس کاپ، دختر کوچولویی به اسم “هوپ ” زندگی می کرد. هوپ، مهربون، شاد و سرزنده بود. زندگی تو آیس کاپ رو دوست داشت و تمام روز با سگش ” زولکی” بازی می کرد. شبا مادرش لیندا، داستان هایی در مورد فرشته های طلایی […]...
ادامه مطلب
4.7/5 - (10 امتیاز) روزی روزگاری در میان جنگلی انبوه، رودخونه خروشانی جریان داشت. توی اون رودخونه تمساح پیری زندگی می کرد. اون دیگه ضعیف و ناتوان شده بود و نمیتونست شکار کنه. یه روز که تمساح خیلی گرسنه اش شده بود، با خودش فکر کرد… تمساح : خیلی سخته به خشکی برم و شکار […]...
ادامه مطلب
3.3/5 - (20 امتیاز) یکی بود یکی نبود. در کلبه ای قدیمی در کنار رودخانه، مرد رختشویی با اسب و الاغش زندگی میکرد. اسب: اوه … امروزه چقدر طولانی بود؟ خیلی خسته شدم! الاغ: چرا انقدر خسته ای؟ این من بودم که همه بارها رو حمل کردم. در حالیکه تو فقط صاحبتو سوار کردی. اسب: […]...
ادامه مطلب
امتیاز دهید روزی روزگاری دسته ای قورباغه در برکه ای زیبا زندگی می کردند.همه اونها از زندگی در کنار هم خوشحال بودند. تمام طول روز بازی می کردند و در همه کارها به هم کمک می کردند. با این حال هیچ کدوم از اونها شبیه هم نبودند. یکی از قورباغه ها از همه لاغرتر بود، […]...
ادامه مطلب
3.9/5 - (35 امتیاز) روزی روزگاری در جزیره ای در اقیانوس آرام دوتا دوست به اسم کسپر و فالکی زندگی می کردند. اونا با هم زندگی می کردن و از ماهیگیری پول درمی آوردن. دنیا هرگز چنین دوستای واقعی ندیده بود. فالکی: آهای کسپر! آفتاب طلوع کرده… بیدار شو! کسپر: برای چی انقدر زود تموم […]...
ادامه مطلب
4.5/5 - (18 امتیاز) روزی روزگاری توی سال 1923 در ژاپن یه موجود ساده که میراثی با شکوه باخودش داشت توی سردترین فصل سال، ماه نوامبر به دنیا اومد. یه جایی توی یک مزرعه ساکت توی اوداتو یه توله سگ کوچولو از نژاد گمنام آکیتا با بقیه خواهر و برادراش داشت بازی می کرد. دختر: […]...
ادامه مطلب
4.5/5 - (20 امتیاز) روزی روزگاری در دوردست ها پادشاهی با ملکه اش تو سرزمینی باشکوه زندگی می کردند. اون ها زوج شاد و دوست داشتنی بودند ولی اون چه که اونارو بیش تر از همه خوشحال می کرد شاهزاده یک کوچیکشون جسپر بود… ملکه: “اون خیلی دوست داشتنیه. امیدوارم یروزی مثل تو قوی و […]...
ادامه مطلب
4.4/5 - (5 امتیاز) سال های خیلی خیلی دور، شهر فلورانس دچار یه بحران شد. خیابان آرت ویل اعتقادش رو به هنراز دست داده بود. نقاش ها و هنرمند هایی که روح این خیابون رو بیدار کرده بودند، حالا دیگه از رنگا رو بر گردونده بودن! دلیلشم فقر بود… همه هنرو دوست داشتن اما به […]...
ادامه مطلب
3.7/5 - (6 امتیاز) در گذشته های خیلی دور در سرزمین بوهیساتا روستایی وجود داشت که پنج هزار نجار داشت. این نجار ها برای جمع کردن چوب به جنگل های کنار روستاشون می رفتند و چوب هارو با خودشون به روستا می بردن تا با اون چوب ها برای خونشون مبل و وسایل دیگه درست […]...
ادامه مطلب